باید رهنمونی

ژانویه 23, 2013 بیان دیدگاه

 تنگ شد

به وقت مرگ

که قاتلم

کنون که صاحبی

دامن کشان

زپیک این سحر

سوی بیکران

سفر کردن

دل ز نومیدی

پر پریشانی

که زکام خویش

و نام خویش

و ننگ خویش

سنگ می خورم

 خون می خوری

خجل مانم

از طلب

به نادانی چند؟

چنین رسوایی

که میبَرد

سوی بیکران

سفر کردن ات

2013

ژانویه 19, 2013 2 دیدگاه

Somebody That You Used To Know

یا

زخم از کسی خوریم که رنجش شفای ماست 

!

سیب ها زمینی شده اند

ژوئن 13, 2012 3 دیدگاه

مثل یه بچه که تازه داره دندون درمیاره

که سر دندون در آوردن اسهال می شه، تب می کنه.

تا حالا سیب زمینی شدید؟!

من الان سیب زمینی ای شدم که داره دندون درمیاره

می دونید سیب زمینی بودن یعنی چی؟!

یعنی تخمدان نداشتن

یعنی یبوست گرفتن

یعنی هر چی زور می زنی ، چیزی ازت در نمیاد

می دونید چه جوری می شه آدم وقتی بی حس و حال یه گوشه ولو می شه و هیچی تو کلش نمی ره؟!

می شه مثل یه سیب زمینی که داره دندون درمیاره

که داره سعی می کنه به رگ های نامعلومش یه کم احساسات سرازیر کنه

که مثل سیب گاز زدنی بشه!

می دونید خالی بودن دقیقا یعنی چی؟!

یعنی وقتی خودت خودتو خالی کنی؟!

یعنی این که دیگه هیچ چی اون تو نباشه

شایدم بر عکس

انقدر اون تو رو پر کردی که دیگه جا واسه نفس کشیدن نذاشتی

که فکر می کنی این یعنی خالی بودن

وقتی نفست در نمیاد

وقتی نفست می گیره

وقتی آه نمی کشی، فقط سنگین نفس می کشی

وقتی یه سیب زمینی می شی که داره دندون درمیاره

که اسهال مغزی می شی

که تب می کنی

که دائم السکوت می شی

که منتظر یه چیزی می مونی که بهت انرژی بده

که فلان جا دعوتت کردن مهمونی

که یه ساعت واسش خوشحال بشی و بعد دوباره بشی یه سیب زمینی که داره دندون درمیاره

می دونید چه قدر طور می کشه که ادم بزرگ بشه؟

که دندون عقل دربیاره؟

می دونید چه قدر طول می کشه که یه بچه از اسهال و استفراغ بیفته؟

می دونید چه قدر طول می کشه تا دنیا رو دیگه برعکس نبینه؟!

می دونید چه قدر زمان می بره که سیب زمینی هضم بشه؟

می دونید سیب زمینی وقتی سبز بشه سم می شه؟

می دونید من الان مستعد هر چیزی هستم؟

که تا فردا صبح با بشکن بشکن هاتون برقصم

که تا فردا صبح براتون خاطره تعریف کنم

که تا فردا صبح یه جا وایسم و با یه لبخند طبیعی نگاتون کنم

که تا فردا صبح واست اشک بریزم

که تا فردا صبح یه جوری بخوابم که هی نگام کنید و بگید این چش شده؟

که مثل یه سیب زمینی که داره دندون درمیاره ، جلو چشمتون باشم و نفهمید که منم

که من این شدم…

.

.

23

دسامبر 22, 2011 11 دیدگاه

دیروز باید می امدم اینجا و به رسم پارسال می نوشتم:

23 شب مانده است به 23 امین زادروز ام

و باورم می شود که یکسال گذشت.

__________________

23 دی 23 ساله می شوم

و 23 سال دیگر می ماند

و 46 ساله که بشوم همه چیز را تمام می کنم.

مگر 50 سالگی ام  جز عقل رسیده و کامل چیز دیگری برایم دارد؟!!!

_________________

_باور کن این یکی را یک سال پیش باور نمی کردم که بیایییییی و تا 23 شدنم بمانی!

 

 

دسته‌ها:دست خط دختر

After So many…..YOU

مارس 11, 2011 13 دیدگاه

كسي اينجا اسم ما را فرياد نمي زند؟

تو

فريادت ….

تو را مي پرسم

از پشت تصوير دودي ات

كه چشمانت

از پشت تصوير دودي ات

صدايت

از پشت تصوير دودي ات

دستهايت

از پشت تصويردودي ات

تو را مي پرسم

شنيده …شنيده

نشسته ….نشسته

خوابم مي برد

رو به رويِ روي  دودي ات

تو را مي پرسم….

 .

.

.

اما آنها را….. هيچ وقت،گاه،هرگز!

>SoMeBodY,SomeWheRe<

فوریه 5, 2011 13 دیدگاه

تمام ام شده است تو، من که من ام  و تویی که من شده است،

ما نشده ایم اما…

خواستنت، بودنم، با تو آرام شدنم. با تو، من شدنت، با من ،تو شدنم

ما نشده ایم اما….

می خواهم

باشد ات را با بودنت ، آرام شدنم و و من بودنم در تو ، تو شدنم در کنارت؛

کنارم؛

درست آن زیر، زیر دستانت ،دستانم،

که من ، تو، شده ام

که تو خواستنت،

تو بودنت،

من می شود هر بار، زیر آسمانم،

آسمانت

درست این زیر

خواستنم ، بودنت

من می شوی  .. تو می شوم …

ما نمی شویم اما….

من می شویم هر بار….

_____________

_ یک نفس عمیق می خواهد و فکر کردن به این که همه چیز خوب است انگار…

مورفی الی المورفـــــــی

ژانویه 11, 2011 16 دیدگاه

بی شـک به حکم

سرنوشت

تقدیر

و جبر روزگار

از آنِ کسانی خواهیم شد

که خودمان

زندگیمان

و رویـاهایــمان را

تمام و کمال

به گــــــــــــا خواهند بخشید…

دسته‌ها:دست خط دختر
دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.